X بستن

icon_rolleyes دانلود فیلم سریال رایگان icon_rolleyes

icon_razz وکیل آنلاین icon_razz

icon_cool عکس های جدید خارج از کشور الناز شاکردوستicon_cool

icon_sad فیلم تکاندهنده و واقعی از عاقبت جوان بی نماز +18 icon_sad

icon_idea عکس جنیفر لوپز با لباس قرمز ورزشی icon_idea

icon_exclaim سیگار کشیدن دو دختر 10 ساله و 11 ساله icon_exclaim

مطلب زیبای دنیا سایت بازی های آنلاین icon_wink

مطلب زیبای دنیا آموزش رساندن زنان به اوج لذت جنسی مطلب زیبای دنیا

آپلود سنتر عکس و فیلم ... رایگان

پخش فیلم لختی دختران با کارت شارژ 2000

وکیل مشهد

فیلم جدید با لینک مستقیم

خانه » roman-j.asalroman.ir » رمان پشت ابرهای سیاه

رمان پشت ابرهای سیاه

شروع رمان پشت ابرهای سیاه

نویسنده : دلارا دشت بهشت

خلاصه :

با مرگ هدایت رمضانی و نابود شدن ثروتش ضربه ی بدی به تنها فرزندش غزاله وارد میشه، آقای شیخی (دوست هدایت) به عنوان حامی وارد زندگی غزاله میشه و همه ی سعی اش رو می کنه که فکر این دختر رو از کینه ای که نسبت به رییس پدرش، یعنی کیانمهر عابدی داره دور کنه، تا حدی هم موفق میشه، با وادار کردن غزاله به ادامه تحصیل و حتی سر کار بردنش؛ اما با پیدا شدن دوباره ی کیانمهر تمام خاطرات بد غزاله زنده میشن.

فصل ۱

بهمن/۱۳۹۲
***

پایین دامن نسبتا بلندم رو تا جای ممکن توی دستم جمع کردم و بعد با دو دستم چلوندم، حجم زیادی از آب روی زمین ریخت و بلافاصله با عطسه ی محکمی که زدم سرم به جلو پرتاب شد و وقتی دیدم داره نگاهم می کنه، با صدای بلند خندیدم.
از روی صندلی بلند شد و به نرده های تراس تکیه زد و صدای محکمش توی ساحل پیچید:
– سرما می خوری دختر، بسه دیگه بیا بالا.
و من سرتق تر از همیشه باز هم خندیدم و دوباره به سمت دریا دویدم، قدمی مونده به آب دامنم رو از پام در آوردم. صدای بمش که کمی خنده هم چاشنیش بود توی محوطه پیچید:
– چیکار می کنی دیوونه؟!
دیوونه بودم … مست بودم … مرزها شکسته شده بودن و دنیام تغییر کرده بود … خیلی وقت بود از ته دل نخندیده بودم …. لذت و هیجان کل وجودمو گرفته بود، شادیم تکمیل میشد اگر اون هم از تراس پایین می اومد و بی توجه به فاصله هامون دستهاشو دورم حلقه می کرد و سرهامونو زیر آب می بردیم و هر بار که بیرون می اومدیم همو می بوسیدیم.
اما اون هنوز همونجا بود و فقط تذکر می داد و اسممو صدا می زد … درست مثل پیرمردها … !! …
صدای زنگ موبایل مثل دستی منو از دنیای خوابم بیرون کشید و پرتم کرد روی تخت دونفره ی توی اتاقم.
با سر درد شدیدی توی جام نشستم. بعد از عادی شدن ضربان قلبم از روی تخت بلند شدم؛ از اتاق خارج شدم و با سرگیجه مسیر اتاق تا آشپزخونه رو طی کردم.
دستم رو روی دیوار کشیدم و کلید برق رو لمس کردم، لامپ آشپزخونه روشن شد. توی سرم صدای ساعت می اومد؛ کی قرار بود این رویاهای بدتر از هزار تا کابوس دست از سرم بردارن؟
پارچ آبی پر کردم و توی چای ساز استیل ریختم، روشنش کردم و بعد به سمت دستشویی رفتم.
مردم می خوابن تا آرامش به دست بیارن، اونوقت من باید برای بیدار شدن از خواب خدا رو شکر کنم.
مشتی آب به صورتم پاشیدم و توی آیینه به خودم خیره شدم. زیر ابروهام در اومده بود و ریشه ی مشکی موهای سرم لابلای موهای رنگ شده ی بلوطی خودشون رو نشون می دادن. شروع کردم به وضو گرفتن. هنوز نماز صبح قضا نشده بود.
امروز احتمالا مجبور بودم یک ساعت و شاید بیشتر تمام زوایای درخواستی حسابداری شرکت رو برای سهامداران جدید توضیح بدم، که یکیشون کسی بود که پنج سال قبل همه فکرم این بود یه جوری بهش نزدیک بشم و درست وقتی فکر می کردم بهتره بی خیالش باشم، خودش جلو راهم سبز شد.
مطمئنا امروز چه جسمی، چه روحی انرژی زیادی از دست می دادم، پس بهتر بود قبل از رفتن به شرکت حسابی ریلکس کنم.
به سمت اتاقم رفتم و جانمازم رو پهن کردم روی زمین و چادرم رو سرم کردم. سرم هنوز درد می کرد. انگار پشت چشمهام یه بسته سوزن ته گرد فرو کرده بودن.
قبل از نیت کردن رفتم سراغ مسکن های همیشگیم و بعد از خوردن یه نوافن و یه لیوان آب برگشتم سر سجاده.
بعد از نماز و صبحونه، آماده شدم و خودم رو به شرکت رسوندم و تا زمانی که به سالن کنفرانس دعوت بشم خودم رو توی کارم غرق کردم، اما نمی تونستم زیاد روی کار متمرکز بشم چون همه ی حواسم به جلسه ی امروز بود.
به آبدارخونه رفتم و یه فنجون قهوه برای خودم درست کردم و در حالی که سعی می کردم فکرم رو مشغول کنم، پشت میزم نشستم و نوشیدمش.
فنجون قهوه ام که تهش چند قطره مونده بود رو توی دستم چرخوندم و خواستم از شکلهای نامفهوم تهش سر در بیارم اما جز چند تا خط و گردی بی معنی چیزی نبود.
بی حوصله گذاشتمش روی میز و به سمت شیشه ی سراسری اتاقم رفتم. لعنتی … چرا صدام نمی زدن؟ این انتظار داشت منو از پا در میاورد. استرس منتظر موندن از استرس روبرو شدن برای من هزار برابر بدتره.
ضربه ای که به در اتاق خورد باعث شد از دعوای کارگرهای ساختمون روبرویی چشم بردارم.
– خانم رمضانی آقای رئیس گفتن برین به اتاق کنفرانس.
سرم رو تکون دادم. قلبم ریتم گرفته و تپشش شدید تر شد. فکر کنم اشتباه می کردم! استرس روبرو شدن قوی تر بود.
زونکنی که آماده کرده بودم رو از روی میز برداشتم و جلوتر از نسترن از اتاقم بیرون زدم. توی سالن شرکت سکوت محض بود و صدای پاشنه کفشم روی اعصاب خودم رفته بود چه برسه به بقیه کارمندها !
بی توجه به نگاه هایی که سمتم چرخیده بود پشت در سالن ایستادم و نسترن ازم جلو زد و ورودم رو اعلام کرد و وارد سالن کنفرانس شدم.
جلوی نگاهمو گرفتم که بدون زوم کردن روی شخص خاصی، یک دور توی جمع بگرده و «سلام» ی محکم و «وقت بخیر» محترمانه ای نثار جمع کردم و به سمت تنها صندلی خالی کنار داریوش رفتم.
پاورپوینتی که به همراه داریوش یک هفته روشون کار کرده بودیم هنوز روی پرده نمایش سقفی بود؛ نسترن ریموت ویدئو پروژکتور رو گرفت و خاموشش کرد و بعد به سمت کلیدها رفت و لامپ های سالن رو روشن کرد، از حواس پرتی جمع استفاده کردم و نگاهم رو با دقت بین چهره های جدید چرخوندم.
مجموعا سه سهامدار اصلی وجود دارن که یکیشون داریوش، رئیس شرکته، اون یکی آقای یعقوبی و سومی خانم حمیدی بود که سهمش رو به شیطان نیمه شناخته ی زندگیم، نمی دونم به چه دلیلی فروخته! خب من اون زن خوش مشرب و فوق العاده مهربون رو خیلی دوست داشتم!
هشت نفر هم سهام دار درجه دوم بودن که بیشتر از سه سال بود به خاطر محکم تر شدن پشتوانه مالی به جمع سهام دارها اضافه […]

نوشته رمان پشت ابرهای سیاه اولین بار در ♀رمــان هـایـــ عـاشـقـانـــه ایــرانی و خارجــی ♂ پدیدار شد.

www.jooklive.ir

  • رمان پشت ابرهای سیاه
  • رمان پشت ابرهای سیاه قسمت اخر
  • دانلود رمان پشت ابرهای سیاه
  • رمان پشت ابر های سیاه
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ استطراحی شده توسط توس دانلود
X بستن تبليغات