X بستن

icon_rolleyes دانلود فیلم سریال رایگان icon_rolleyes

icon_razz وکیل آنلاین icon_razz

icon_cool عکس های جدید خارج از کشور الناز شاکردوستicon_cool

icon_sad فیلم تکاندهنده و واقعی از عاقبت جوان بی نماز +18 icon_sad

icon_idea عکس جنیفر لوپز با لباس قرمز ورزشی icon_idea

icon_exclaim سیگار کشیدن دو دختر 10 ساله و 11 ساله icon_exclaim

مطلب زیبای دنیا سایت بازی های آنلاین icon_wink

مطلب زیبای دنیا آموزش رساندن زنان به اوج لذت جنسی مطلب زیبای دنیا

آپلود سنتر عکس و فیلم ... رایگان

پخش فیلم لختی دختران با کارت شارژ 2000

وکیل مشهد

فیلم جدید با لینک مستقیم

خانه » roman-j.asalroman.ir » رمان آپامه

رمان آپامه

فصل ۲۹ از رمان آپامه

ببخشید دیر شد

هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای گریه ی ارنواز بلند شد… اما این داریوش بود که با گفتن” من میارمش”، سریع از کنارم گذشت و به طرف اتاق پا تند کرد… تنها بهانه برای پناه بردن به اتاق هم از بین رفت… لعنت فرستادم به شانس بدم و بیدار شدن بد هنگام ارنواز… بلاتکلیف وسط آشپزخانه، دست به کمر زدم… لب پایینم رو به دندان گرفتم و دنبال راهی برای زودتر رفتن گشتم… معلوم نیست دوست جانش کی میخواد تشریف فرما بشه… باید با درسا تماس میگرفتم… شایدم بهتر بود میرفتم… از رفت و آمد راحت همسایه ی پایینی هم مشخصه که در شرایط حساس، تنها نمی مانه… سردرگم از ناتوانی برای گرفتن تصمیم پوفی کشیدم که داریوش در حالی که داشت با ارنواز بازی میکرد از اتاق خارج شدن…
ـ من لپای تو رو بخورم؟!… من این صورت نازنتو بخورم؟!… هوم؟!
و بوسه ی محکم و پر لذتی روی لپ سفید و تپلش نشاند… و منی که همچنان بی حرکت ایستاده بودم و تماشایشان میکردم… ارنواز با چشمان باد کرده اش بامزه تر شده بود… به قدری که نتوانستم جلوی تبسمم رو هر چند کم جان، بگیرم… داریوش وارد آشپزخانه شد و با عادی ترین لحنی که ازش سراغ داشتم پرسید:
ـ بنظرت گرسنه ست؟!
نگاه متعجبم روی صورتش نشست… تناقض رفتارش داشت اذیتم میکرد… سکوت و نگاه خیره ام برای پیدا کردن دلیل رفتارش، باعث شد پرسشگرانه سر تکان بده که یعنی “چیه؟!”… برای ثانیه ایی به ازنواز چشم دوختم تا وضعیتش رو ارزیابی کنم… با اینکه یکساعت و نیم تمام خوابیده بود، همچنان سرش روی قفسه ی سینه داریوش بود و با پشت دست محکم چشم های نیمه خواب آلودش رو می مالید… بدون شک تا صبح آرام می تونست بخوابه… دلیل گریه اش رو هم فهمیده بودیم… میدانستم درسا با فهمیدن رفتنم، از دستم دلگیر خواهد شد اما ماندن حماقت بود… دوباره به داریوش که حالا بی خیال خواهر زاده اش، با نگاهی عمیق قصد خواندن ذهنم را داشت، چشم دوختم… گرفتگی نامحسوس صورتش از درد رو نادیده گرفتم… با زبان لبم رو تر کردم و تعلل رو کنار گذاشتم…
ـ مثل اینکه آروم شده… فقط یه شیشه شیر بهش بدی کافیه… منـ…
صدای دینگی از پشت سرم، حرفم رو قطع و توجه هردویمان رو جلب کرد… تایمر بخار پز بود که اعلام کرد زمان پخت تمام شده…
ـ شام حاضره… من میزو آماده میکنم…
و بچه به بغل، بدون معطلی رفت سراغ کابینت… دستهایم بی هدف کنار بدنم فرود آمد… من حرفم هنوز تمام نشده بود… صدای تق و توق ظروف ترکیب شد با صدای قربان و صدقه رفتن هایش که گاهی بخاطر درد کشیدن، همراه مکث و محکم ادا میشد…
ـ چرا وایستادی؟!
از گوشه ی چشم دیدمش… نگاهش میگفت آنقدر باهوش بوده که بتواند ته جملات ناتمام رو بخواند… اگر بحث انسانیت نبود می رفتم و تنهایش میگذاشتم… شاید بهتر بود از سلامتی و آرامش هر دویشان مطمئن بشم… نه فقط ارنواز… جدا از آن فکر میکردم رفتار داریوش امشب زیادی ضد و نقیض شده که یا بخاطر حالش بود یا بخاطر حضورمان کنار یکدیگر در این شرایط… چرخی زدم و حینی که به سمت بخار پز میرفتم گفتم:
ـ یه چیزی بده خوراک توش بریزم…
باشه ایی آرام گفت و به سراغ کابینت رفت… با گرفتن ظرف، سریعا دست به کار شدم… حسم میگفت از وجودم اینجا ناراضی نیست و عقلم میگفت جمله ی چند دقیقه پیشش رو فراموش نکن… اخم دوباره به چهره ام برگشت… انقدر از طعنه ی آخرش، دل آزرده بودم که خوراک رو توی ظرف برگرداندم و ظاهری وحشتناک پیدا کرد… نفسی پر حرص کشیدم و با رضایت از کارم، برای خودم سر تکان دادم… همین طور بهتر بود…
ظرف رو گرفتم و به طرف کانتر که حالا پر شده بود، رفتم… با گذاشتنش روی میز بلافاصله به داریوش نگاه کردم که با چشمانی گرد شده و حالتی بامزه داشت به محتویات ظرف نگاه میکرد… چینی به بینی اش انداخت و کمی ظرف رو ارزیابی کرد….ظاهرش افتضاح بود… در نهایت نتوانست جلوی خودش رو بگیره و گفت:
ـ گفتم خانوم این خونه نیستی درست، ولی به این معنا نبود که هیچ وقت زن خونه نمیشی…
با جا به جا کردن ارنواز روی پایش، ظرف خوراک رو نشان داد و گفت:
ـ یه ذره اشتها برانگیزتر…
باز تکرار کرد… به جان کندنی تلاش کردم قسمت آزرده ی اول حرفش رو نادیده بگیرم… پر غرور، چانه بالا انداختم:
ـ همین که از شر اون فست فودهای سمی نجاتت دادم باید ممنونم باشی…
دست دراز کردم ارنواز رو بگیرم تا شامش رو قبل از تلف شدن بخوره که مانع شد… قاشق توی ظرف رو برداشت و برای خودش مقداری خوراک کشید:
ـ جاش خوبه… بشین…
ـ من میل ندارم… بده به من راحت شامتو بخوری…
از حرکت ایستاد… نگاه کوتاه اما عمیقش رو با مکث ازم گرفت و به بشقابش دوخت…قاشقش رو کمی در ظرف چرخاند و مخلفاتش رو زیر و رو کرد… و در نهایت مشکوک پرسید:
ـ چیزی که توش نریختی؟!…
آه از نهادم بلند شد… اخم کردم و گفتم:
ـ ناراحتی نخور…
و خواستم از آشپزخانه خارج بشم که سریع گفت:
ـ شوخی کردم… لطفا بشین…
نگاه خشمگینم رو که دید، جدی اضافه کرد:
ـ تنها غذا خوردنو دوست ندارم… امیدوار بودم یادت باشه…
بی توجه به حس عجیبی که از اشاره ی مستقیمش به گذشتمان در قلبم احساس میکردم، پوفی کشیدم و نشستم… از طرفی باید غذا میخورد و از طرفی دیگر، برای زودتر رفتن راهی جز تمام شدن هر چه سریعتر این شام کوفتی نبود… چشمانم روی محتویات میز شام چرخید و وقتی به خوراک رسید، ناخودآگاه صورتم جمع شد… فکر کنم زیاد پخته… با اون طرز سرو کردنم هم که کلا له و لورده شده بود…
ـ برخلاف ظاهرش مزه ش بد نیست…
پلک هام تا چشمان خندانش بالا آمد… برخلاف اون، نگاه من تلخ بود… چیزی نگفتم و بجاش تکه ایی سیب زمینی گرفتم و توی بشقابم گذاشتم… با قاشق کمی لهش کردم و مقداری ماست رویش ریختم… ترکیب زیبایی نبود ولی میتوانست به داد شکم خالی ارنواز برسه… از توی ظرف پلاستیکی مخصوصش، قاشق کوچکش رو برداشتم و بعد از پر کردنش، به سمتش گرفتم… بدون مخالفت دهان باز کرد و محتویات نیمه پر قاشق رو بلعید… لبخندی به صورت نازش که حالا غرق آرامش بود […]

نوشته رمان آپامه اولین بار در ♀رمــان هـایـــ عـاشـقـانـــه ایــرانی و خارجــی ♂ پدیدار شد.

www.jooklive.ir

  • رمان آپامه
  • رمان اپامه
  • خواندن رمان آپامه
  • قسمت اخر رمان اپامه
  • رمان آپامه قسمت آخر
  • دانلود رمان آپامه
  • رمان
  • رمان اپامه قسمت اخر
  • قسمت آخر رمان آپامه
  • رمان آپامه کامل
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ استطراحی شده توسط توس دانلود
X بستن تبليغات